بخشی مثبت از کتاب لذت شکلات تلخ

ارسال شده در: مقالات | ۵

 

 

 

 

 

 

زمانی که شما از قوانین جهان آگاه می شوید دیگر هرگز زندگی تان را به باد نمی سپرید که به هر طرفی که دلش خواست آنرا ببرد. زندگی تان را به دیگران و منطق آنها نمی سپارید که شما را

گمراه کنند. شما می توانید سکان هدایت زندگی تان را به دست خودتان بگیرید و آنرا به بهترین جاهای ممکن هدایت کنید و از مسیری که از آن در حال عبور هستید بالاترین لذت ها را تجربه کنید. همۀ افراد موفق دنیا از این قوانین به نفع خودشان استفاده می کنند آنها هرگز زندگی شان را از روی شانس بدست نیاورده اند آنها هرگز آن زندگی را آماده دریافت نکرده اند آنها قبل از هر چیز متوجه بودند که از زندگی چه می خواهند و بدنبال چه چیزی هستند و بعد از آگاهی از آن ، بدنبال راههای رسیدن به آن رفتند و خداوند هم آنها را به بهترین و نزدیک ترین مسیرها هدایت کرده است و آنها به خداوند خود اعتماد کرده اند و توانسته اند به آنچه که دوست داشته اند برسند. آنها از قدرت های درونی خودشان آگاه بوده اند ، آنها قوانین جهان را می شناختند ، آنها خودشان را باور داشتند. و این فرصت ها در انتظار شما نیز می باشد. باور کنید همۀ چیزهایی که برای رسیدن به موفقیت و برای رسیدن به رویاها و آرزوهایتان نیاز دارید هم اکنون در اختیار شما قرار دارد و همۀ خواسته های شما در نزدیکی شما قرار دارند و فقط منتظر اجازه شما برای ورود به زندگی تان هستند و این در زمانی اتفاق می افتد که شما با خواسته هایتان و با جهان هماهنگ می شوید . اگر شما دست از شکایت کردن از این و آن بردارید ، اگر شما دست از متهم کردن دیگران ، جامعه ، اطرافیان و … بردارید و برای داشته های فعلی تان سپاسگزار خداوند باشید و برای خواسته های آینده تان نیز افکاری مناسب در ذهنتان بپرورانید به سرعت هر چه تمام تر ، تمام آنچه که خواستارش هستید به طرف شما حرکت می کند. زمانی که شما در جهت رسیدن به خواسته هایتان یک قدم بر می دارید تمام جهان به همراه شما حرکت می کند و جهان بیشر از شما شوق رساندن شما را به خواسته هایتان دارد.

  • یکروز یک نفر مشتری برای گرفتن فتوکپی به مغازه من آمد و بعد از صحبت کردن ، به من پیشنهاد خرید یک قطعه زمین مسکونی را داد ، من در جواب ایشان گفتم که من نیاز به آن زمین ندارم و حتی پولی هم برای خریدن آن ندارم. آن شخص باز هم به من اصرار ورزید که بیا می خواهم این زمین را به تو بدهم و هر وقت که داشتی پولش را بپرداز ، باز هم من مقاومت می کردم و می گفتم که من نمی خواهم و نیازی به آن زمین ندارم ، خلاصه اینکه من تسلیم شدم و با آن دوست عزیز قرار گذاشتیم و من رفتم زمین مسکونی مذکور را دیدم و آنرا با شرایط چک ۵ ماهه با همان قیمت نقدی به من فروخت ،من قصد خرید زمین را نداشتم و اصلا توی این فکرها نبودم. بعد از اینکه برای معامله به منزل او رفتم فقط یک برگ چک به ایشان دادم و زمین را خریدم. درست هنوز دو ماه به تاریخ چک من مانده بود که یکروز پیش من آمد و گفت زمین را به دو برابر از من می خرد و چک خودم را به من بر می گرداند و بقیه آنرا هم پول نقدی به من می دهد. فکرش را بکنید ملکی را به زور به من داده و الان هنوز تاریخ چک من نرسیده ، خودش به دو برابر آنرا از من می خرد. و این یعنی زمانی که توجه خودت را بر روی تولید ثروت و یا موفقیت می گذاری دیگر از دست تو خارج می شود و جهان تمام فرصت ها را برای تو به ارمغان می آورد و اصلا نیازی به اینکه تو بدنبال فرصت بگردی نیست و از همه طرف پول و ثروت و فراوانی به طرف تو جاری می شود و این در زمانی اتفاق می افتد که باورهای خوبی در مورد آن داشته باشی و همچنین تمام تمرکزت را بر روی خلق ثروت بگذاری. من بدون کمترین زحمتی و بدون هیچ سرمایه گذاری اولیه ای ، هم اکنون صاحب مقدار زیادی ثروت شده بودم که فردی به زور آنرا در گلوی من فرو می کرد. خدایا متشکرم.
  • مدتی گذشت و من در همان مغازه مشغول به کار بودم و همه چی برایم عالی پیش می رفت که یک روز یک حسی به من گفت برو و یک چرخی دور و اطراف بزن ببین زمینی که مناسب برای ساخت مغازه باشد کجاها پیدا می شود. این در حالی بود که من حتی یک ریال هم پول نداشتم و فقط از سر عشق می خواستم کاری را انجام دهم ، دوست داشتم بگردم و زمین های خالی محل را که مناسب با کار من باشند را پیدا کنم. شاید هرگز فکر نمی کردم که بتوانم روزی زمینی برای ساخت مغازه و یا پولی برای ساخت مغازه داشته باشم ، اما یک عشقی به پیدا کردن زمین داشتم.

من به حسم عمل کردم و با موتورسیکلتم رفتم تمام خیابان های اطراف را چرخیدم و چند قطعه زمین در چند جای مختلف را پیدا کردم. و همۀ آنها را از نظر ذهنی مورد بررسی قرار دادم ، چون من یکسری شرط ها برای خودم داشتم همۀ آنها را مناسب کارم ندیدم. البته فقط در حد رویای من بود نه خرید. من دوست داشتم مغازه ای را داشته باشم که در قلب چهارراه آن محل نباشد ، به دلیلی که خیلی شلوغ بود و جای پارک ماشین نداشت و از طرفی خیلی هم از مرکز آبادی فاصله نداشته باشد. دوست داشتم مغازه ام در خیابان اصلی آنجا باشد. توی ذهنم یک چنین جایی را تصور می کردم. بعد از اینکه همۀ جاها را بررسی کرده بودم و در حال برگشت به محل کارم بودم ناگهان چشمم به زمینی افتاد که پر از آشغال های محله بود و واقعا در زیر آنهمه آشغال دفن شده بود. من سرعتم را کم کردم و رفتم از نزدیک آن زمین را نگاه کردم. احساس کردم چه زمین قشنگی هست. درست در نزدیکی چهاراه بود ، نه در قلب چهارراه ، از مرکز دور نبود ، یک فضای بسیار بزرگ برای جای پارک ماشین داشت ، حتی سایه آفتاب آنهم طوری بود که قبلا مشخص کرده بودم ، یعنی زمین طوری واقع شده بود که هرگز در طول روز آفتاب مزاحمت ایجاد نمی کرد و باز هم بهترین شرطی که گذاشته بودم این بود که دید خوبی داشته باشد و این زمین دقیقا در یک پیچ واقع شده بود که نمای دید آن از هر دوطرف باز و خوش دید بود. یعنی فوق العاده بود. من پیش خودم گفتم کاشکی می شد من قسمتی از آن را یک روزی بخرم. آنقدر در رویای خودم غرق بودم که توی زمینی که مال مردم بود با ذهنم مشغول ساخت و ساز آن هم شده بودم و شروع کردم به متر کردن ابعاد آن و اینکه چگونه مغازه ای می شود اینجا ساخت و … همینطور که مشغول متر کردن بودم که یکی از همسایه های آن زمین ، من را در آنجا دید و از من پرسید که اینجا را خریده اید؟ من پاسخ دادم نه!

پرسیدم صاحب این زمین کی هست؟

آن همسایه اسم دو نفر را گفت و اینرا هم گفت که این زمین مال دو نفر هست و آن دو نفر با هم فامیل هستند اما هیچکدام از آنها فروشنده نیستند. من از راهنمایی آن دوست عزیز تشکر کردم و رفتم.

درست کمتر از ده روز بعد یکی از مالکان نصف آن زمین برای کاری به مغازه من آمد و من یک دفعه یادم آمد که ازش در مورد فروش زمین بپرسم و وقتی پیشنهاد خرید دادم او گفت: این زمین مشتری خیلی زیادی دارد اما من فروشنده نیستم و نیازی هم به پول آن ندارم و از آنجا رفت.

چند روزی گذشت و من هم فراموش کرده بودم که مجددا همین دوست عزیز مخصوص آمد پیش من و به من گفت: من جایی می خواهم چیزی را بخرم و نیازمند پول هستم ، علارقم اینکه این زمین مشتری زیادی دارد اما دوست داشتم پیشنهاد اول را به شما بدهم و من که کلی ذوق کرده بودم به او جواب مثبت دادم و همانروز با شرایطی که من دوست داشتم آن زمین به من واگذار شد.   

من نمی توانستم باور کنم که من الان صاحب آن زمینی که دوستش داشتم هستم و از بس که خوشحال شده بودم رفتم آنجا و ساعت ها آنرا نگاه می کردم. و در فکر این بود که کی باشد که آنرا ساخته باشم البته فقط در حد تخیل.

  • چند وقتی از خرید آن زمین گذشت و من بدهی هایم را بابت آن پرداخت کردم که دوباره جرقه ای دیگر در ذهنم ایجاد شد و ایده ای نو سراغم آمد.

یکروز داشتم به چگونگی ساخت مغازه فکر می کردم که یک دفعه به خودم گفتم: چطوره آن نصف دیگر آن زمین را هم بخرم بعد یک مغازه خیلی شیک در آینده اینجا بسازم. ای کاش صاحب آن نصف دیگر زمین آن را بفروشد و ای کاش من می توانستم آن نصف دیگر را هم بخرم.

خدایا الان که دارم این جملات را می نویسم هزاران بار بیشتر به تو اعتماد می کنم و شاید چون شرایط آرام آرام تغییر می کند و ما کم کم به خواسته هایمان می رسیم هیچوقت متوجه رشدمان و یا متوجه الطاف خداوند نمی شویم و یا کمتر بابت آن سپاسگزار هستیم ، با مرور گذشته خودم ، همین الان به کلی آگاهی ها رسیدم و نمی دانم واقعا از آنهمه موهبت کدام ها را بنویسم . از بس که تعداد آنها زیاد هست. خیلی هم عجیب و غریب به زندگی من آمده اند و حتی باور کردنشان هم سخت است. خداوندا سپاسگزارم ، الان که دارم به یاد می آورم و می نویسم باور کنید مو بر بدنم راست شده است. شاید آنموقع ها که من توی موقعیت بودم اینقدری که الان از بیرون به آن نگاه می کنم برایم هیجان انگیز نبود.

من از همانجا مستقیم رفتم پیش صاحب آن زمین و پیشنهاد خرید آن زمین را به او دادم. اما او بشدت مخالفت کرد و گفت هرگز و هرگز آن زمین را نخواهد فروخت و شاید بخواهد بزودی آنرا بسازد. اما من لحظه آخر بهش گفتم اگر احیانا به هر دلیلی خواستی آنرا بفروشی به کس دیگه ای نده ، چون من می خواهم با خرید آن زمین یک مغازه بزرگ بسازم. این را گفتم و از آنجا رفتم …

نمیدانم چند روز گذشت اما بنظرم چیزی حدود دو هفته بعد آن شخص به من مراجعه کرد و پیشنهاد فروش آن زمین را به من داد  او گفت که زمینی در جایی دیگر که خیلی برای او مناسب هست را پیدا کرده و با فروش این زمین به من ، می خواهد آن زمین را بخرد. خدایا شکرت . تو از جایی در باز می کنی که عقل احدی به آنجا نمی رسد. خداوند چنان چیدمانش را منظم و دقیق انجام می دهد که آدم ها همه به همدیگر کمک می کنند که به خواسته هاشون برسند در عین حالی که هیچ آسیبی هم به هیچکدام وارد نمی شود ، به آدمها کمک می کند که ثروتمند شوند بدون اینکه کسی دیگر فقیر شود و این هم از بخشش بی قید و شرط خداوند هست.

من آن زمین را در همانروز ، باز هم با شرایطی که من می خواستم خریدم. یعنی همه چی همانطوری پیش رفت که من می خواستم ، من در آنروز پولی برای خرید آن نداشتم و از طرفی آن زمین را هم دوست داشتم. ولی افراد و شرایط با میزان پولی که من داشتم و یا شرایطی که من می خواستم هماهنگ بودند و این کار هم بصورت اعجاب انگیزی انجام پذیرفت. اینها هرگز اتفاقی نیست.

زمانی که خودتان را به جریان رودخانه الهی می سپارید و دست از مقاومت کردن بر می دارید تمام دنیا تلاش می کند که از بهترین مسیرها شما را به ساحل آرام زندگی برساند و این یک قانون هست و برای همۀ کسانی که ایمان می آورند و به خدای خودشان اعتماد می کنند یکسان عمل می کند. اگر ما دست از انتقاد کردن ، شکایت کردن ، متکی به آدم ها بودن ، و …. برداریم و فقط و فقط به قدرت بی انتهای خدا بسپاریم و بهش اعتماد کنیم او برایمان کافی کافیست…

چطور من بدون کمترین تلاشی و از طریقی غیر قابل هضم به خواسته هایم می رسیدم؟ آن دو شخصی که من از آنها زمین خریدم از جمله اشخاصی بودند که در آن محل به نفروختن مال معروف بودند ، یعنی فقط می خریدند و حتی روز اول هر دوی آنها با پیشنهاد من مخالف بودند. چی شد که هر دوی آنها خود با پای خود پیش من آمدند و با همان شرایطی که من می خواستم ملک شان را به من فروختند؟ این یک قانون است …

  • واقعا من نمی دانم از کجا این فکر در سر من آمد ، اما یکروز به این فکر افتادم که یک دستگاه مهرسازی بخرم. حالا زمانی که این فکر توی سر من آمده ، نه کسی چیزی در این مورد به من گفته ، نه جایی مطلبی در این زمینه خوانده ام ، نه حتی یک نفر بعنوان مشتری در این مورد از من سوالی کرده ، نه طراحی مهر بلدم ، نه از درست کردن آن چیزی می دانم ، نه از اینکه چه چیزی لازم دارد و چه دستگاهی می خواهد چیزی می دانم ، نه از اینکه چقدر هزینه لازم دارد چیزی می دانم ، و مهمتر اینکه اصلا آیا در ماه یک عدد مهر هم من در اینجا سفارش دارم یا خیر؟

بشدت فکرم درگیر آن شده بود حتی نمی دانستم این ایده از کجا آمده و چرا من می خواهم این کار را انجام دهم؟! چند روزی گذشت که یک دفعه خودم را دیدم که در بازار تهران در یک مرکزیتی از فروش دستگاه های مهرسازی قرار گرفته ام و دارم در مورد آن دستگاه ها قیمت می گیرم و چیزی حدود چهار ساعت بعد من تمام آنچه که برای این بیزینس لازم بود را خریده بودم و یک دوره آموزش چند دقیقه ای هم دیده بودم و در حال برگشت به شهرستان بودم.

یادم هست وقتی که روز اول من دستگاه مهرسازی را از باربری تحویل گرفتم مستقیم آنرا به خانه پدرم بردم و از ذوقی که داشتم خواستم بصورت تستی مهری را بسازم که پدرم آنروز به من گفت تو واقعا دیوانه ای !!! آخه توی دهات کی مهر می خواد که تو برایش بسازی. تو عقلت را از دست داده ای و کلی چیزهای دیگه … و من هم از بس که این جمله را شنیده بودم واقعا باور کرده بودم که دیوانه ام و به حرف های آنها می خندیدم. خلاصه آنشب من یک مهر تستی که تقریبا بد هم نشد ساختم و فردا دستگاه را به مغازه ام بردم و آنرا آماده کار کردم. بمدت یکی دو هفته فقط چندتا مهر برای خودم جهت آموزش به همراه همکارم درست کردیم و یادم نیست که برای مشتری هم درست کرده بودیم یا خیر…

دو هفته بعد

فکر کنید چه اتفاقی افتاد؟

وااااای واقعا مگه ممکنه؟

حدس می زنم که ایندفعه دیگر باور نمی کنید که من راست بگویم!

آره.

دو هفته بعد من به بانک صادرات که چند قدمی مغازه ام بود رفتم و داشتم کارهای بانکی ام را انجام می دادم که متوجه شدم رئیس بانک به شخصی می گفت باید برای حسابش مهر بسازد و من تا این حرف را شنیدم رفتم جلوتر و گفتم من دستگاه مهر سازی آورده ام . مهر می سازم!

رئیس بانک پرسید: واقعا ؟ یعنی سفارش می گیرید و بعدا بهشون تحویل می دهید؟

من گفتم: نخیر من خودم دستگاه دارم و فوری و زود آنرا تحویل می هم…

دیدم رئیس بانک هم به نوعی بر دیوانگی من می خندد و از طرفی هم کلی خوشحال هست و می گوید تو از کجا می دانستی که رفتی دستگاه مهرسازی آوردی؟

پرسیدم : چه چیزی را از کجا می دانستم ، درست متوجه نشدم!

رئیس بانک گفت: از دیروز بخشنامه آمده که هر کسی در بانک حساب دارد باید مهر اسم بسازد

من !!!!!!!!!!! مگه ممکنه !!!!! یعنی چی آخه !!!!!

یعنی من قادرم قوانین جامعه را هم به نفع خودم تغییر دهم؟

همزمان شدن امتحانات مدارس با ورود دستگاه فتوکپی به مغازه من ، استعلام کارت سوخت همزمان با اتصال اینترنت من ، مجددا ثبت نام کربلا و مکه همزمان با اتصال اینترنت من ، عکس برای کارت ملی و کربلا و مکه همزمان با ورود دوربین عکاسی به مغازه من و الان هم تصویب قانونی برای مشتری بانک ها جهت ساخت مهر اسم!!!

…. آخه مگه ممکنه؟

می دانم باور کردنش سخت هست اما اینها واقعیت های زندگی من هستند ( هم تلخی روزهای تلخ و هم شیرینی روزهای شیرین).

در محل مغازه من دو بانک صادرات و بانک ملت بودند که هر دوی آنها به مغازه من نزدیک بودند و هر دو هم این بخشنامه را صادر کرده بودند و بلافاصله جلوی مغازه من برای ساخت مهر صف شد. من در فاصله بسیار کوتاهی توانستم کل هزینه ای که برای خرید آن دستگاه مهرسازی کرده بودم را از درآمد خودش پرداخت نمایم.

لذتی از این بالاتر نیست که کوله بارت را به خدا بسپاری و رها باشی …

چگونه این ایده به سراغ من آمد؟ من هنوز پس از سالها نتوانستم جوابی برای این سوالم پیدا کنم. اینکه یک حسی اینقدر قوی و یک نیرویی با این کشش تو را بسمت چیزی که برای توست می کشد. هضم این اتفاقات سخت هست ، هضم اینکه جهان از چه ابزاری ، هم برای نابودی ات بر اثر فرکانس های منفی ات و هم برای رشد و سازندگی ات بر اثر فرکانس های مثبتت استفاده می کند سخت است ، شاید از درک ما خارج باشد اما واقعیت این هست که من با دست خودم هر دو را تجربه کردم . ممکن است در آن زمان برای هیچکدام از اتفاقات خوب و بدم تعریفی نداشتم و نمی توانستم آنها را درک کنم و شاید هم مثل خیلی از مردم یکی را بحساب بدشانسی و دیگری را بحساب خوش شانسی می گذاشتم. اما امروزه همان اتفاقاتی که دائم در ذهن من سوال ایجاد می کردند و پاسخی برای آن سوالات یافت نمی کردم من را به مسیری هدایت کرده است که تک تک آن اتفاقات را درک می کنم و این جزو تخصص من شده است.

شاید آگر آنروزهای شوم و یا آنروزهای شاد و خوب ، یکی از آن اتفاقات نمی افتاد من الان اینجایی که هستم نبودم و قطعا هم نبودم و با اتصال این نقطه های تاریک و تاریک با نقطه های روشن و روشن من به اینجا رسیدم. من به همۀ اتفاقات زندگی ام به چشم بهترین ها نگاه می کنم و دوست دارم بجای اینکه از کلمه مشکلات زندگی استفاده کنم (م) آنرا حذف کنم و بنام شکلات زندگی از آن نام ببرم. بله (لذت شکلات تلخ). علارقم اینکه مزه آن تلخ هست و دهان آدم را تلخ می کند اما لذتی در خوردن آن هست که در خوردن شکلات های تمام شیرین نیست.  

5 پاسخ

  1. واقعا عالی وتاثیر گذار بود.

  2. بسیار عالى استاد
    اینها همه نشانه اى از طلب قلبى خودتون براى بهترینهاست و دقیقا همون رو جذب کردید
    شما طلب کردید و خواستید
    و خداوند سخاوتمندانه چیدمانهایى بینظیر رو براتون مهیا کرد

  3. بهترینی و خواهی بود❤

  4. چقدر عالی و مفید

  5. پر از انرژی و عالی

ارسال پاسخ