بخشی منفی از کتاب لذت شکلات تلخ

ارسال شده در: مقالات | ۳

 

باورهای غلط و منفی ریشه ات را میزنند

آن موقع ها خانه ما در روستا بود و روستای ما تا شهر نزدیک به بیست کیلومتر فاصله داشت. از آن جایی که در محیط های کوچک مثل روستا مردم خیلی به هم نزدیک هستند و اکثر آدمها همدیگر را

می شناسند و تمام آمار زندگی همدیگر را دارند و خیلی هم علاقه شدیدی به سر در آوردن از لابلای زندگیه بقیه دارند ، مخصوصا اگر کمی هم انگشت نمای محل و یا سر زبان ها باشی یا مثلا یک کار متفاوت انجام بدهی ، دیگر کاملا زوم را میگذارند روی تو و دلشان میخواهد لحظه به لحظۀ زندگی ات را رست کنند و ببینند چکاره ای و چکار میکنی. آنقدری این مسئله برایشان اهمیت دارد که بیشتر وقتشون را صرف جمع آوری اطلاعات و گرفتن آمار از طرق مختلف می کنند ، چه حضوری و چه از طریق تلفن و یا راه های دیگر. شاید در بعضی مواقع هم از طریق پیغام به همسایه کنار دستی ات. یعنی قشنگ برایت هزینه می کنند.، خب من هم که از قبل بخاطر کارهای متفاوتی که انجام می دادم گاو پیشانی سفید محل بودم کمی هم بخاطر آن شرارت های نوجوانی ام و الان هم در این روزها برای اینکه مغازه ای در شهر گرفته بودم خیلی مورد توجه بودم ، حالا هم که یک ماشین ، بازهم میشه گفت تابلو گرفته بودم خب خیلی اهمیت داشت که ببینند تهش به کجا می رسم و اصلا من این ماشین را از کجا آورده ام؟ چطوری آنرا خریده ام؟ و …  ناگفته نماند در چنین مواقعی کمتر کسی از موفقیتت خوشحال می شود و اکثریت ذهنیت منفی نسبت به آدم دارند و خط و نشون می کشند که این آدم فکر کرده شهر حلوا خیرات می کنند و طولی نمی کشد دوباره کور می شود و به همینجا بر می گردد ، اگر دیدی همینطور نشد!!!  قشنگ طالع بینی می کنند و آینده ات را ترسیم می کنند ، البته از دید خودشان اینطوری می بینند که برای من آنموقع ها دید انها نسبت به خودم خیلی برایم اهمیت داشت و بشدت تحت تاثیر حرف های آنها قرار می گرفتم و اینکه من هم از جنس همان آدم ها بودم چونکه بچۀ همان روستا بودم و خیلی از رسم و رسومات همان آدمها را خود من هم داشتم و از طرفی هم خیلی از باورهای غلطی که اطرافیانم داشتند را من هم داشتم و هنوز هم آثار بعضی از آن باورها در وجود من هست.  خیلی از این عادت ها و باورها را از همان محل و از همان آدمها به ارث برده بودم ، بعد از خرید ماشین و آنهمه تغییری که آنها در زندگی من مشاهده می کردند و خبرهای جور واجوری که به گوشم می رسید ، من را به سمت واهمه و ترس و نگرانی سوق می داد.

می پرسید ترس از چی ؟

 

 

 

چشم خوردن

ترس از اینکه می گفتم آخرش من از دست این آدمها چشم می خورم و از بس نگاه دیگران به دنبال من و زندگی من هست خیلی زود کلک من کنده می شود و این باور لحظه ای من را راحت نمی گذاشت . حال نه تنها این ذهنیت بیمار من ؛ من را آزار می داد بلکه حرف های خانواده ، پدر ، مادر و دوستان نزدیکم هم شدت آنرا بیشتر می کرد و مهر تاییدی بود بر اینکه تو بزودی نابود می شوی و تو لیاقت اینهمه خوشبختی را نداری ، مردم تو را واژگون می کنند ، با شنیدن حرف اطرافیان و باورهایی که از قبل ریشه در من داشتند من پذیرفته بودم که قرار هست برایم اتفاقات شومی بیفتد . احتمالا خیلی از افراد هم ، چنین دیدگاه و یا باوری نسبت به اطرافیانشان در مورد زندگی شان دارند.  این همان باور غلطی بود که خب خیلی مرسوم بود و در من هم وجود داشت مخصوصا زمانی که دوستان نزدیک و یا مخصوصا پدر و مادرم را ملاقات می کردم با انتقادهای شدید آنها تحت تاثیر قرار می گرفتم و باور چشم خوردنم قوی تر و قوی تر می شد. حالا اینجا نه اینکه باور غلط من در حال قوی تر شدن بود ، بلکه تمام تمرکز من را این داستان چشم خوردن گرفته بود و من بجای تمرکز بر موفقیت و تمرکز به هدف و پیشرفت تمام تمرکزم بر روی فرار از چشم خوردن بود . این در حالی بود که هنوز هیچ اتفاق بدی برای من نیفتاده بود فقط فکرم و توجهم گرفتارش شده بود. و من بذرهایی را که قبلا اجدادم در من کاشته بودند را اکنون مرتب آبرسانی و کود می دادم تا خیلی زود به ثمر بنشینند. من در حال ورود به تجربه دو اتفاق تلخ بودم.

اول اینکه: تمرکز بر روی آن چیزی که مانع رشد من بود (همان ترس از چشم خوردن من) 

دوم اینکه: توجهم از روی رشد کردن و پیشرفت کردن در کارم برداشته شده بود و در زمانی که توجهت را از روی کاری برداری دیگر شیرازه آن کار رفته رفته از هم می پاشد. در مورد من هم به همین شکل بود.

من آنقدر به ترس از چشم خوردن توجه داشتم که کابوس تلخ شب های من شده بود ، طبق قانون جذب طبیعتا باید خیلی زود تاثیر خودش را بر روی زندگی من می گذاشت اما باز هم من همچنان از این قانون چیزی نمی دانستم  و از آنجایی که می خواستم چشم نخورم خیلی محتاطانه رفتار می کردم که مثلا چشم آن آدمها در من اثر نگذارد یا به شکلی زندگی ام را از آن آدم ها پنهان می کردم. خیلی وقتها سعی می کردم زیادی توی چشم شان نباشم و حتی مسیرم را تغییر می دادم و از مسیر دیگه ای می رفتم منزل ، یا سعی می کردم دیر وقتی به منزل بر گردم که کمتر دیده شوم. حتی در خیلی از مواقع اگر میوه یا گوشتی برای خانه تهیه می کردم سعی می کردم مخفیانه آنها را طوری بیاورم توی خانه که کسی متوجه آنها نشود ،که لابد از چشم خوردن در امان باشم.

ببینید که یک بیماری و یا باور غلط مثل یک ویروس تا کجا می تواند پیش برود که تمام آرامشت را ازت بگیرد. به این نکات لطفا خیلی توجه کنید. این قصه و یا رمان نیست این واقعیت زندگی گذشته من هست و اینها همان نکات طلایی هستند که با در نظر گرفتن آنها می توانید کیفیت زندگی خودتان را بهبود ببخشید و احتمالا در خیلی از موارد این باورها در شما هم وجود دارند و در هنگام قرار گرفتن در موقعیت دست و پای شما را درست و حسابی خواهند بست.

سرانجام این رفتارهای بچگانه و غلط من ، کار خودش را کرد و بعد از مدت زمان کوتاهی که از خرید ماشین و لذت بردن من از آن ماشین گذشت ، یواش یواش بدبیاری ها و مشکلات از راه رسیدند (طبق قانون انتظار) و بذرهای کاشته شده در ذهن من حالا دیگر بارور شده بودند و نوبت برداشت آنها رسیده بود.

ضرب المثل قدیمی می گوید: از هر چه بترسی سرت می آید. این ضرب المثل کاملا در جهت همان قانون جذب هست کاملا و صددرصد هم درست هست و عمل می کند که از هرچه بترسی و به آن توجه کنی ، به آن پر و بال میدهی و خیلی زود سر و کله اش توی زندگی ات پیدا می شود. چون تمام انرژی ات را صرف توجه به آن ترس می کنی و قانون هم به توجهت پاسخ می دهد و آنرا به زندگی ات جذب می کند. در مورد من هم چنین شد ، نه یکی و نه دوتا ، یکی از پی دیگری می آمدند. تا جایی که من را از پای انداختند .

حالا لابد می پرسید ، آیا اینکه من و اطرافیان من می گفتیم ، من و زندگی ام آخرش از دست آن آدمها چشم  می خوریم آیا واقعیت داشت؟

 من و زندگی ام واقعا چشم خورده بودیم؟

چه اتفاقی افتاده بود که در این فاصله کوتاه همه چی داشت تبدیل به خاکستر می شد و شد؟

به جواب این سوالات خوب توجه کنید ، چون مطمئنم خیلی از شماها هم به این مسائل و این باورها اعتقاد دارید و این افکار غلط شاید نیمی از آرامش شما را هم ربوده است. شاید شما هم با این مسئله دست به گریبانید و جرات استفاده از داریی ها و امکاناتی که برای بدست آوردنشان کلی زحمت کشیده اید را با دل و جان ندارید. فقط به این دلیل که می ترسید دیگران شما را چشم بزنند. اینجا چند موضوع هست که دست در دست هم دادند و زندگی من را نابود کردند.

 اینکه باور غلطی در من شکل گرفته بود که اگر زیاد دیده بشوی و مورد توجه قرار بگیری و یا مال و دارایی داشته باشی مردم نسبت به تو حسودی می کنند و آنها دائم نگاهشان به زندگی تو هست و چون آنها آه می کشند تو از زندگی ات لذت نمی بری و شاید هم ، هرچه داری رو از دست میدهی ، چه بسا شاید این آه آنها و یا چشم داشتن شان در زندگی تو توسط افراد ، سلامتی ات را هم ازت بگیرد. اینها حرف هایی بود که من زیاد شنیده بودم و آنقدر این حرف ها در اطراف من تکرار شده بودند که من بدون هیچ دلیلی ، بدون هیچ سند مدرکی و بدون انتخاب خودم ، آنها را پذیرفته بودم و باورشان کرده بودم مخصوصا زمانی که کوچکترین اتفاقی برایم می افتاد به خودم و بقیه می گفتم من می دانستم که به این درد گرفتار می شوم و من تایید می کردم که آنهایی که از قدیم این حرفها را به من می زدند درست می گفتند و این باعث می شد من باورم نسبت به این موضوع قوی و قوی تر هم بشود و اگر قبلا شکی هم در آن داشتم الان از بابت آن قسم هم می خوردم و سند هم داشتم. (طبق نگاه از عینک بدبینی). براستی که درست هم بود و من طبق باور خودم داشتم چیزهایی را می دیدم و دریافت می کردم که بهشان توجه داشتم و اینها طبق عملکرد قانون جذب داشت برای من اتفاق می افتاد ، اما من آگاه نبودم و نمی دانستم که خود من خالق این اتفاقات و رویدادها هستم و برای همین بیشتر علاقه داشتم که هر کجا می روم در مورد آن اتفاقات ناگوار با هیجان و احساس منفی شدید با دیگران صحبت کنم و زمانی که به کسی تعریف می کردم و آن شخص هم با من همدردی می کرد و سرش را به نشانه تایید به من تکان می داد انگاری من راضی تر می شدم و باز هم خوشحال بودم که هم به نحوی دیگر مورد توجه قرار می گرفتم ، هم بهانه ای می شد که من تمام گناه و تقصیر را به گردن مردم بیندازم و آنها را عامل پدیدار شدن آنهمه مصیبت در زندگی ام بدانم و وقتی در مورد مردم قضاوت می کردم و آنها را عامل بروز اینهمه مشکل و آشوب می دیدم و دیگران هم تاییدش می کردند انگاری من خیلی لذت می بردم و بار مسئولیتم سبک تر می شد. البته درسته تمام این اتفاقات را من خودم عاملش بودم و مسئولیتش به عهده خودم بود اما چون من از باورهایم پیروی می کردم بهترین گزینه برای رد اتهام ، اشاره به دیگران بود و من با این کار خودم را تبرئه می کردم.  

من نمی دانستم و اطلاع نداشتم که وقتی این باور را داری که احتمالا یک اتفاقی برایت می افتد تمام تمرکز و انرژی ات صرف منفی بافی و انتظار برای یک حادثه می گردد و در قانون جذب گفته می شود به هر چیزی که فکر می کنید و توجه می کنید و یا زیاد درباره اش حرف می زنید توی زندگی تان پدیدار می شود. و آن می تواند یک چیز خوب باشد مثل رسیدن من به آن مغازه پوشاک ، و یا مثل رسیدن من به آن ماشین  بی ام و  ، که من دائما در مورد آنها هم فکر می کردم و هم حرف می زدم و هم تمام توجه و تمرکزم بر روی آنها بود و خیلی زود هم به زندگی ام جذبشان کردم. و همچنین می تواند یک فکر منفی و یا باور اشتباه باشد که با توجه زیاد به آن ، بعد از مدتی در زندگی ات پدیدار می شود و چنان آشوبی بر پا  می کند که رها شدن از آن کار هر کسی نیست ، بجز کسی که از قوانین آگاه باشد که معمولا کسی هم از قوانین آگاه باشد هرگز به این مسائل بر نمی خورد که بخواهد از آن خلاص شود.

حتما سراغ دارید افراد و یا خانواده هایی که در عین داشتن زندگی به ظاهر خوب و خوشبخت ؛ یک دفعه ای به فاصله بسیار کوتاهی تمام چهارچوب زندگی آنها از هم می پاشد و مصیبت از پی مصیبت برایشان پیش می آید و خیلی زود آن کانون گرم خانواده به ویرانه ای تبدیل می گردد و بمدت خیلی کوتاهی هیچ اثری دیگر از آنها باقی نمی ماند. بنظر شما دلیل این اتفاقات چه چیزی می تواند باشد؟

پاسخ اینجاست :

تمام این اتفاقات در پی ارسال امواج منفی از گذشته تا به امروز ، توسط افراد آن خانواده اتفاق می افتد و آنقدر فضای خانه آنها منفی می شود و حرف و سخن از درد و بیماری و شکایت از مردم و جامعه و خدا و …  می شود که یک دفعه مثل یک بمب انفجار می کند و همه چیز را از بین می برد ، بیشتر مردم باز هم شاید فکر می کنند این خانواده ها چشم خورده اند یا گناه کار بوده اند ، یا در حق کسی بدی کرده اند ، یا کسی در موردشان سحر و جادویی کرده است ، یا مردم چشم دیدنشان را نداشته اند و یا شاید در آخر هم بگویند آنها در زندگی شان بد آورده اند و بدشانسی بهشان رو کرده است و …

در صورتی که هیچکدام از این حدس و گمان ها واقعیت ندارد و تمام آنچه این زندگی را به آشوب کشیده است همان افکار و توجه های بیمار گونه ای بوده  است که اشخاص ناآگاهانه به آن می اندیشیدند و این شرایط را بوجود آورده اند و در واقع خود افراد آن خانواده این وضعیت را خلق کرده اند هرچند شاید هیچوقت آن افراد حاضر به پذیرش و قبول این مسئولیت نیستند ؛ و این سرنوشت در انتظار تمام افراد منفی باف و افرادی که دائم از همه چیز شکایت و گلایه دارند و بر همه چیز خرده می گیرند و یا دائم با دیگران سر جنگ دارند و یا دائم از وضعیت زندگی شان ، از وضعیت آدمهای اطرافشان و یا جامعه شان ، ناله و فغان می کنند و برای اینکه بیشتر مورد توجه قرار بگیرند داستان زندگی شان را هرچه غمگین تر و برای همه تعریف می کنند ، یا حتی در بعضی مواقع برای اینکه از کسی کمکی دریافت کنند سعی می کنند داستان هایی غم انگیز که بر روی احساسات طرف مقابل تاثیر بگذارد سرهم کنند ، می باشد. و این افراد هرگز روی آرامش را نخواهند دید و خیلی زود به بیماری های بی سروته و گرفتاری های عجیب و غریب گرفتار می شوند و دلیل تمام این اتفاقات رفتارها و کردار خودشان است و بیشتر از هر چیز نحوه سخن گفتن شان در مورد خودشان است. مگر آنکه فکری به حال اندیشه هایشان بکنند.

یک کشف از تاثیر امواج منفی بر فضا شنیده ام که شاید بهتر بتواند موضوع را برای شما شفاف و روشن تر کند:

گفته شده است که اگر یک خانواده ای در خانه ای که همیشه در آن فضای دعوا ، درگیری ، بدگویی ، شکایت ، غر زدن و یا همان منفی بافی وجود داشته باشد ، آن خانواده هرگز طعم و لذت خوشبختی و آرامش را نخواهند چشید ، می خواهم چیز دیگری به شما بگویم که خیلی مهم تر از این حرف ها هست و آن اینکه : اگر این خانواده ای که ذکر کردم ، در حال حاضر در اینجا و در این مکان و یا در این منزل زندگی می کنند چنانچه به هر دلیلی این خانه را ترک کنند و به جای دیگری بروند و اشخاص دیگری و یا خانوادۀ دیگری که بسیار هم افراد مثبت ، پرانرژی و صمیمی هستند ، از طریقی به این خانه هدایت شوند و این خانه را برای زندگی انتخاب کنند ، بعد از ورود این افراد جدید به این منزل ، این افراد هم تحت تاثیر فضای منفی خانه و یا آلودگی هایی که افراد منفی باف قبلی در اینجا ایجاد کرده اند قرار می گیرند و امواج منفی ساطع شده از افراد قبلی ، همچنان در فضای این خانه بر روی این افراد تازه وارد تاثیر گذاشته و این افراد نیز ف احتمالا با هم درگیری هایی خواهند داشت و یا به بیماری ها و یا گرفتاری هایی ؛ گرفتار خواهند شد. تاثیر این امواج منفی که از قبل در این خانه و توسط افرادی دیگر ساطع شده است ، تا ماه ها بعد در این خانه وجود دارد و اگر انرژی مثبت این افراد خیلی قوی باشد می تواند در مدت زمان کوتاهی آثار منفی در این مکان را از بین ببرد و آنرا خنثی کند ، و اگر چنانچه انرژی مثبت این افراد ضعیف باشد ، انرژی منفی باقیمانده از افراد قدیمی بر انرژی مثبت این افراد غلبه می کند و ممکن است چهارچوب زندگی این افراد را نیز در هم بشکند و این افراد نیز به همان سرنوشت گرفتار شوند ، که آدم ها معمولا در این مواقع می گویند این خانه چقدر نحس هست و یا می گویند ، از روزی که پا در این خانه گذاشته ایم همه ی زندگی مان به هم ریخته است . و همه چی بر سرمان خراب می شود و از هر طرفی بد می آوریم .  

بله ! بنظر من این میتواند یک واقعیت باشد که کمتر کسی از آن آگاه است. دلیل این نحس بودن وجود امواج منفی پراکنده در این فضا هست که از خیلی وقت قبل توسط افراد دیگری که در اینجا زندگی می کرده اند ایجاد شده و در این خانه باقی مانده است و بر روی هر کسی که پا در این مکان بگذارد تاثیر خواهد گذاشت. مواردی مشاهده شده است که بعد از ورود به یک منزل جدید ، علارقم ارتباط خوب قبلی ، بعد از ورود به مکان جدید منجر به جدایی بین آنها شده است و این امواج منفی در یک جایی از زندگی افراد تاثیر منفی خودش را خواهد گذاشت.

3 پاسخ

  1. پرمعناترین اسمى که میتوان بر این کتاب گذاشت! شکلات تلخ! همه ى ما در زندگیمان شاهد پستى بلندیهاى بیشمارى بوده ایم، اینکه چگونه به این مساعل نگاه کنیم و چگونه خود را از این فضا نجات دهیم ، خود مسئله یست که نشان میدهد ما در چه مسیرى قدم برمیداریم و چقدر به خود و خداى خود اعتماد داریم. سپاس از شما استاد گرامى و درسهاى اموزنده ى شما در این مسیر.🙏💚🍀

  2. درس بسیارمهمى در لابلاى اینهمه اتفاقات بد و پى در پى بود ….
    همونطور که خودِ شما استاد عزیز هم گفتید ….
    با وقوع هر اتفاق بد و تمرکز روى اون دقیقآ ممثل آهنربایى عمل میکردید که حادثه هاى بد بعدى رو جذب میکرد و هر بار قدرت جذب این آهنربا بیشتر و بیشتر میشد

    و یقینا عامل تمامى اینها فقط و فقط خودمون هستیم که با تمرکز روى حوادث بد ، اونها رو جذب میکنیم
    و چقدر آموزنده بود بیان این خاطرات
    چراکه قطعا همیشه بخاطر خواهم داشت که حتى در سخت ترین شرایط هم تصویرى از افق هاى روشن را در ذهنم داشته باشم
    سپاس از شما ااستاد عزیز براى به اشتراک گذاشتن تمامى درسهاى زندگیتون

  3. شرایط سختی بود اما آموزنده بود

ارسال پاسخ