چرا اندیشه سبز ؟

 


از کجا شروع کردم ؟!

 

سال ۱۳۸۰ بود با کوله باری از بدهی ورشکسته شدم. آنروزها دلایل ورشکستگی ام را عوامل بیرونی میدیدم. یعنی دیگران و شرایط را مقصر میدانستم.

بعد از اینکه تمام دارائی ام را فروختم ، هنوز حدود ۵۰ میلیون تومان در آن زمان بدهکار بودم. بیش از یکسال از دست طلبکارهایم فراری بودم و همیشه بصورت مخفیانه رفت و آمد می کردم. چیزی حدود ۲۵۰ فقره چک برگشتی و کلی هم بدهی های بانکی داشتم. حتی یک دفعه از طرف بانک حکم دستگیری ام را داده بودند و من بعد از دستگیری ، حدودا  ۳ ساعت بازداشت بودم و بعد به ضمانت یکی از نزدیکان آزاد شدم.

دوره بسیار تا بسیار سختی را پشت سر گذاشتم و چون اولین تجربه ام بود و آمادگی این حجم از مشکلات را نداشتم خیلی زود دچار بیماری افسردگی ، آن هم از نوع شدید آن شدم و ماه ها تحت درمان و نظر پزشک بودم. زندگی ام کاملا متلاشی شده بود و سردرگم بودم ، همه چی در زندگی ام تیره و تار شده بود و اصلا روزنه ای برای عبور و فرار از بحران پیدا نمی کردم و حتی چندین بار بر اثر تمرکز بر مشکلاتم تا مرز خودکشی هم پیش رفتم. من نمیدانستم باید چکار کنم و نمیتوانستم تشخیص دهم که چه چیزی خوب و چه چیزی بد هست. قبل از آن دوستان بسیار زیادی داشتم که دائم با من بودند ، اما اکنون حتی یک نفر را هم نداشتم که با او درد دل کنم و کاملا تنها شده بودم.

بعد از گذشت حدود یکسال و نیم از این واقعه ، سرانجام روزی تصمیم گرفتم که دوباره زندگی ام را بسازم و از زیر صفر شروع کردم. روزهای اول خیلی دشوار بود و شاید هیچ امیدی برای موفقیت نداشتم ، اما انگاری خبرهایی در راه بود که من از آن خبر نداشتم. یکی داشت من را هدایت میکرد که نه دیده می شد و نه صدایی ازش می شنیدم. به ظاهر همه چیز همچنان تلخ بود ولی ته دلم یک جور احساس رضایت داشتم.

بعد از اینکه استارت کارم را زدم ، طلبکارهایم دوباره سر و کله شان پیدا شد ، آنها خیلی من را تحت فشار قرار دادند اما این فرصت را هم به من دادند که بتوانم خودم را سر و سامان دهم. بعد از چند ماهی آرام آرام همه چی در زندگی من شروع به تغییر کرد و انگاری من دست به هر چیزی میزدم طلا می شد ، فرصت ها خود به استقبال من می آمدند و از هر طرف برکت بسمت من روان شد.

من با کلی تجربه از کسب و کار قبلی و آن شکست ها ، حالا دوباره کاری متفاوت از کار قبلی ام شروع کرده بودم. اما بخاطر شرایطی که آن زمان داشتم ، من کارم را در یک روستا که مرکز چند روستای دیگر بود آغاز کرده بودم و طولی نکشید که تقریبا همۀ مردم آن منطقه بنحوی به کار من وابسته شدند و من یک مجموعه کامل از نیازهای مردم آنجا را فراهم کردم. در فاصله کمتر از ۴ سال کل بدهی هایم را پرداخت کردم ؛ مغازه ام را هم پر از جنس کردم و یک ماشین در حد نو هم خریدم. بعد از ۸ سال توانستم در آن شرایط محدود روستا و در آن محیط بسته که جای آنچنان پیشرفتی نداشت ، از درآمدم یک ساختمان در دو طبقه بسازم و به مغازه جدیدم رفتم و در کمتر از سه سال بعد از ورود به مغازه جدید و بدست آوردن تمام آنچه که من از آن مغازه انتظار داشتم ، احساس کردم از که نظر روحی هنوز ارضا نشده ام و احساس خفگی داشتم. پول داشتم ، امکانات داشتم ، اما احساس خوشبختی نمی کرد و هرگز خوشحال نبودم.

دوباره خودم را به چالش کشیدم و سعی کردم از آن محیط فراتر بروم. بنابراین مغازه را به دست فروشندها سپردم و خیلی زود شرکتی را ثبت دادم و دفتری در تهران ایجاد کردم ، بمدت دوسال در آنجا ماندم و باز هم با کلی بالا و پایینی ها و کلی تجربه های جدید دیگر و ضررهای مالی ، مجبور به فراگیری دوره هایی از موفقیت شدم و مدتی بعد ، مجددا به شهرستان برگشتم ، در شهرستان همزمان با کار فروشگاهم که توسط چند فروشنده اداره می شد کارگاه تولیدی خشکباری را ، راه اندازی کردم و در کنار آن یک سایت فروش خشکبار هم ایجاد کردم و کلی هم برایشان هزینه و وقت صرف کردم. در عین حالی که همزمان مشغول چند کسب و کار بودم انگاری هنوز این همانی نبود که من می خواستم و در وجودم چیزی مرا بسمتی دیگر فرا میخواند.

پیگیر توانایی های خودم و آن چیزی که عشق واقعی ام بود شدم و مجددا در دوره هایی در تهران ثبت نام کردم و بمدت کمتر از یکسال بصورت رفت و آمد در آن دوره ها ادامه دادم و سرانجام به درک یکسری قوانین رسیدم که ، من اگر بخواهم به آن چیزی که جوهره وجودم هست و عشق واقعی و رسالت من هست برسم ، باید خیلی فراتر از این محدوده فکر و حرکت کنم و من به فکر کاری در حد جهانی شدن افتادم. طولی نکشید که احساس کردم باید به بیرون از ایران بروم. و من تمام آنچه در ایران داشتم را رها کردم و به این ندای درونی ام گوش کردم و هجرت کردم.

بعد از آن زمان ، کارم را که عشقم هست بصورت آنلاین شروع کردم و آموزش هایی را در اختیار دوستانم قرار دادم و آنها توانستند کلی نتیجه در زندگی خودشان خلق کنند و خوشحالی افراد و نتایج عالی آنها و کمک به آنها برای این شادی و خوشحالی و موفقیت ، درست همان چیزی بود که من سالها آنرا در وجودم کم داشتم و اکنون آن را یافته ام.

این حس خوب به من انرژی و انگیزه می دهد و من را به حرکت در می آورد. و خدارو هزاران هزار بار شکر می کنم که در آستانه ۴۶ سالگی تصمیم گرفتم که بر روی دنیا تاثیر گذار باشم و جهان را جای بهتری برای زندگی دیگران کنم و از آن زمان ، در این مسیر زیبا و سبز ، همچنان با عشق و هیجان در حرکت هستم …

و

امروز احساس میکنم خوشبخت ترین آدم روی کره زمین هستم .

خداوندا بخاطر تمام هدایت ها ، حمایت ها ، الهامات و ایده های ثروت آفرینت ، هزاران هزار بار تو را سپاس می گویم

 

با سپاس

سید ضیاء حسینی


 

آخریــــــن مقـــــــــالات

مراقبه

            فن پایه در مکانی به مراقبه بپردازید که مزاحمت های صوتی ، شلوغی ، ازدحام و نظایر آن در حد تحملتان باشد. بی حرکت ، آرام ،... بیشتر بخوانید

استرس

            بچه ها دوست دارند که هر چه  زودتر بزرگ شوند و بزرگترها آرزو میکنند که به دوران کودکی خود بازگردند. آیا تا به حال به تماشای بازی... بیشتر بخوانید

گنج درون شما

            گنجی که درون شما نهفته است چنانچه چشم بصیرتتان را باز کنید و به گنج بی پایانی که در درون شما نهفته است نظر اندازید متوجه می... بیشتر بخوانید